این پوستهی سفیدِ بیقرار از بازنمایی هر چیزی جز خودش سر باز زده است؛ جرمی خودارجاع که تنها به واقعیتِ هستیِ خویش میاندیشد. فرم دیگر در پی روایتکردن نیست؛ نه استعاره است و نه تصویر، بلکه خودِ حضور است: حضوری لجوج که در اتری معلق است، بیهیچ میلی به رفتن و بیهیچ قصدی برای تسخیر، گویی تا ابد در آستانهی کنشی بیپایان از «نگاهکردن» نگاه داشته شده است.
با همهی صلابتش، این پیکر در درون تسلیم فشاری کوبنده است؛ مانند قلبی که میان دو لبهی تیز عشق و نفرت له شده است، اما همچنان با ضربآهنگی یکنواخت و بیوقفه میتپد.
پیش از آنکه به سکون نهایی تن در دهد، فرم درنگ میکند، پس میکشد و با وسواسی غریزی نسبتِ خود را با فضا میسنجد. جابهجایی لایههایش رقصِ مستانهی پیرزنی را در کافهای بیاعتبار تداعی میکند—پیرزنی که با وقاری غیرمنتظره، لبهی دامنش را میان انگشتانش جمع میکند، گویی شکلی از احترام را که مدتهاست منقضی شده، دوباره فرا میخواند.




