«سایکلون» نه پناهگاه است و نه مقصد—سفری است پیوسته میان حرکت و سکون، میان تغییر و ثبات. زادهشده از گردباد، اما خود آرام و ناظر؛ نه در پیِ تعریف کردن است و نه سلطهگری، تنها در پیِ جریان یافتن. اینجا، دیوارها محو میشوند، مرزها فرومیریزند و روح آدمی به درون کشیده میشود.
حرکتش، کششی در جهت عقربههای ساعت، تو را به مدارش میخواند—چرخشی بیفرجام، بیگریز. پلکان، همچون امواجی تراشیده از سنگ و بتن، تو را در صعودی بیوقفه بالا میبرد؛ نه برای رسیدن، که برای گمشدن—تا با نظمی نادیده که در پسِ همهچیز نهفته است، یکی شوی. هر گام، پژواکِ گامِ پیشین است و هر دور، طنینی از چرخهای بزرگتر که در آن زمان و مکان در یکدیگر حل میشوند.
و در قلب این مارپیچِ بیقرار، درختی ایستاده است. ریشه در آب، دست در آسمان—بیحرکت، بینیاز از جستوجو. شاهدی خاموش بر مدارِ پیرامونش؛ نه بهعنوان حاصلِ کوششِ انسان، که بهعنوان تجلیِ ریتمی عمیقتر که پیش از ما بوده و پس از ما نیز خواهد ماند. این درخت، هستهی بیحرکتِ سایکلون، «چشمِ توفان» است—آنجا که تمامِ حرکت به سکون میانجامد، آنجا که جستوجو به «بودن» ختم میشود.
سایکلون مکانی برای رسیدن نیست، سفری است به درون. چرخشی در لحظهای بیزمان. تسلیمی به جریانی که به جای دیگری نمیبرد، بلکه ما را به جوهرِ آنچه همیشه بودهایم بازمیگرداند.



