هستی، چینش بیوقفهی مکعبهای تنهایی است؛ خشت بر خشت، سکوت بر سکوت. در گسترهی کوبلن، فرم نه برای زینت، بلکه برای گواهیدادن بر سنگینی زمان برمیخیزد. هزاران خشت—این حجرههای پختهشده از خاک—در نظمی خسته اما پویا ایستادهاند تا از فروپاشی معنا جلوگیری کنند؛ اما راستی چه چیزی در آستانهی فروپاشی است جز خودِ توهمِ ثبات؟
سازه دیالکتیکی است میان هستی و نیستی: مکعبی توپُر، خلأیی ژرف. گویی معماری تقلیدی ناشیانه از نبض زندگی است؛ آنجا که هرچه را پر میکنی، درونش حفرهای میگشاید و هرچه را میکاهی، انباشتی از غیاب بر جای میگذارد.
و درختان… این ایستادگانِ سوگوار. آنها استعارههای گریزی ناکاماند. رؤیای آسمان میبینند، اما زمین بالهای سبزشان را به بند کشیده است. در سکوتی ابدی به کوه مینگرند—کوهی که راز سکون را پیش از این مکعبها میدانست و پس از آنها نیز در ابدیتِ بیتفاوتِ خویش فروخواهد رفت.
انسان در مکعب خویش زندانی است و جهان در بیکرانگیاش رها شده. در این هندسهی مدوّر، سقفِ یکی کفِ دیگری است و مرز میان بالا و پایین، تنها شوخی تلخی است که با ادراک ما میشود؛ زیرا در تکرار بیهودهی فرمها، هیچ مرتبهای به خدا نزدیکتر نیست.
دیوارها با صلابت خود فرمان توقف میدهند: «بمان!» اما روح سرگردان میپرسد: «به کجا؟» در حالی که بیرون تنها روایتی بزرگتر از همان زندان درونی است. آنگاه که نور بر لبههای تیز این حجمها میلغزد، سایهها چون اجسادی درازکشیده بر زمین میگسترند. و چون شب فرا میرسد، مکعبها در تاریکی خویش فرو میروند و بار دیگر به پیکر نخستین خود بازمیگردند: مکعبهایی ساختهشده برای انتظار—انتظار برای چیزی که شاید هرگز وجود نداشته است.
و این سرنوشت ماست: ادامهدادن. خشت بر خشت نهادن در سکوت سنگین دشت. سازهای که چون سرفهای ناگهانی در گلوی کوهها منجمد خشکیده است؛ تندیسی از هراس و زیبایی، و یک «ها…»





